امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

چهار ماهگي

  گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه هايش را به من داد.   هر انسان لبخندی از خداست و تو زیبا ترین لبخند خدایی ღஜღ چهار ماهگيت مبارک . . . ارميا جونمღஜღ ********************************************************** پسر نازنينم ارميا جون ايندفعه ميخوام اول از تو شروع كنم بخاطر اينكه امروز ١٢/١٢/٩٢ چهارمين ماهيست كه دنيا اومدي .اميدوارم سلامت باشي و داماديت رو ببينم.از خدا ممنونم كه شما گل پسريهاي ناز رو بهم هديه داد.ارميا جون چه روزهاي سختي بود وقتي تازه دنيا اومده بودي و اميرحسين تنها بود و بابايي طبق معمول سفر كاري و اميرحسين بايد پيش مامان جون ميموند .هفت روز توي بيمارستان ميلاد بخ...
12 خرداد 1392

اوقات فراغت

سلام گل پسريها حالتون خوبه لبا خندونه ايشالا،از روزي كه بابا رفته و ما دوباره تنها شديم تا اطلاع ثانوي كه بابا سيامك برگرده كار ما شده هر روز عصر حركت بسوي پارك با دو تا پسر وروجك البته يه اميرحسين پر از انرژي و يه ارمياي صبــــــــــــــــــــور ، ارميا جون قربونت بشم الهي كه اينقدر صبوري و دو ساعت تموم بدون اينكه ماماني رو اذيت كني ميشيني تو كالسكه و فقط اطرافت و بچه ها رو تماشا ميكني البته يه وقتايي هم يه نق نقي ميكني اما همينكه بغلت ميكنم آروم ميشي.از خدا ممنونم بخاطر وجود شما گل پسريهاي ناز. اميرحسين ديگه خونه نشين شدي و مهد كودك تعطييييييييييييل شده. اما تا پايان خرداد تو خونه اي خوشحال نشو بايد كلاسهاي تابستوني بري البته من خيل...
8 خرداد 1392

هفته اي كه گذشت

  سلام به شما گل پسريهاي نازنينم هفته اي كه گذشت خيلي هفته پر مشغله اي بود اول اينكه خاله سيما اومده بود خونمون و يه چند شبي مهمون ما بودن .اميرحسين با ريحانه كلي بازي ميكردن گهگاهي هم با هم قهر ميكردين و اون چند روزي رو كه خاله سيما مهمون ما بود رو مهد نرفتي بجز يكبار كه اونم به اجبار روانه مهد شدي.اون روزي هم كه نبودي ريحانه مثل يه عروسك با ارميا بازي ميكرد يه وقتايي هم به سيما ميگفت ني ني رو رو پاي من بزار بخوابونمش .ارميا وقتي گريه ميكردي ريحانه خيلي تلاش ميكرد تو رو آروم كنه بهت ميگفت جانم جانم گريه نكن يا عروسك بهت نشون ميداد كه مثلا آروم شي   زماني كه ريحان ميخواست ارميا رو آروم كنه .اميرحسين اون چند روز خودت و ريحا...
6 خرداد 1392

اميرحسين و ارميا وروجكهاي ما

سلام به روي ماه شما گل پسريهاااااااااااااااا ايشالا كه خوب باشين و سلامت.الان كه دارم اين پست رو براتون آپ ميكنم ارميا پشت سر من خوابيدي و هي خودت رو از سرجات به سمت پايين ميكشي يه چيز جالب بهت بگم ارميا ،وقتي ميخوابونمت خيلي تلاش ميكني بلند شي و سرت روقشنگ بالا ميكشي اي وروجك خيلي دوست داري زودتر بلند شي و بازي كني نهههههه و اما اميرحسين، اين روزها شيطونيهايت خيلي زياد شده اصلا به حرفام گوش نميكني ولي خوب ميگذره اين دوران با هر كسي مشورت ميكنم ميگن بخاطر بچه دوم هست .داري اينجوري واكنش ميدي  مثلا همينكه ميخوام ارميا رو بخوابونم با لگد ميكوبي تو در اتاق و مياي تو يا اينكه از فاصله دور ميدويي طرفش و همينكه نزديكش ميشي ميپري و بلند...
27 ارديبهشت 1392

روزنگار اميرحسين وارمياي سه ماه و ده روز

سلام بر پسرهاي قند عسلم خيلي اين روزها باهاتون سرگرم هستم هم با شما اميرحسين جان و هم با ارميا كوشمولوي با نمك دوست داشتني كه خيلي خودتو لوس ميكني.اين روزها خودم داداش اميرحسين رو ميبرم مهد و كلاس موسيقي ،مامان جون هم مياد خونه وشما ارمياي كوشمولو رو نگه ميداره و منم به اميرحسينم ميرسم.از تو بگم ارميا كه كلي بانمك شدي ماشالا تا صدات ميكنيم برميگردي نگاهمون ميكني با خودت حرف ميزني وقتي هم ما باهات حرف ميزنيم به زبون خودت جوابمون ميدي داداش اميرحسيني رو ميشناسي وقتي كه مهد باشه تامياد خونه صدات ميزنه براش ذوق ميكني. اين لباست عمو حميد از اتريش برات سوغاتي آورده در حال بازي بدون شرح......... اين عكست و عكس بعدي...
20 ارديبهشت 1392

حس زيباي مادر بودن

سلام به روي ماه پسرهاي گلم امروز روز مادره ،و من بواسطه شما پسرهاي گلم طعم شيرين مادر بودن رو چشيدم اولين مادري رو با اميرحسينم و دومين مادري رو با ارمياي عزيزم تجربه ميكنم و خداي بزرگ رو شاكرم به خاطر اين دو هديه زيبايي كه به من داده. اميرحسين كه ميخواد بره شنگول و منگول و حبه انگور رو يه لقمه چپ كنه ارميا در جنگل سراوان رشت پي نوشت:روز مادر رو به همه ماماناي خوب ني ني وبلاگ وهمچنين مامان خودم و خواهرم سيما تبريك ميگم ...
11 ارديبهشت 1392

اولين ها با ارميا جونم

سلام گل پسرهاي نازم ايشالا سلامت باشين اول از همه از اميرحسينم شروع ميكنم كه اين روزها خيلي مهربونه و داداشش رو به اندازه يه دنيا دوست داره و براي من غير قابل باور بود اين علاقه شديد علي رغم اينكه خيلي ها ميگفتن ممكنه به هم حسادت كنن ولي خدارا شكر خيلي خوب با هم كنار اومدين .چند روز پيش خيلي مريض شده بودي به قول معروف هواي بهار دزده و بايد مواظب باشين كه مريض نشين ،وشما به شدت تب ميكردي تو اون حال خرابت وقتي داداشت گريه ميكرد با مهربوني زياد ميخواستي اونو آروم كني و باهاش حرف ميزدي نه داداشي گريه نكن پســـــــــــــــر خوب اميدوارم هميشه با هم خوب باشين و اما ارمياي عزيزم كه هنوز آروم نشدي و همچنان گريه هات سرجاشه به قول بابا سيامك اينم بر...
29 فروردين 1392

از همه چيز

اول از همه سلام به روي ماه تو گل پسر مهربون سال نو مبارك عسلم يكسال گذشت با همه خوبي بدي خوشي نا خوشي سختي و آسوني يكسال گذشته خيلي پر اتفاق بود مهم ترينش ورود ارميا گلي به جمع ما سه نفر،و اينكه شما خيلي داداشي رو دوست داري بيشتر از اونچه كه خودم تصورش ميكردم و چقدر باهاش مهربوني فقط يه وقتايي كه داري كارتون نگاه ميكني و جاهاي خيلي حساس كارتونه و داداشي همون لحظه اوج گريه هاش باشه بلند ميگي مــــــــــــــامـــــــــــــــان به داداشي شير بده من دارم كارتون نگاه ميكنم خيلي وقتها هم در آروم كردن داداشت به من كمك ميكني و باهاش بازي ميكني خلاصه اينكه يه آرزوي خيلي بزرگ كه دارم اينه كه چون تو داداش بزرگتري مثل يه كوه استوار و محكم پشت داداشت باش...
29 فروردين 1392

ارمیا وقتی دنیا اومد

سلام خواهر زاده های خوبم تو این پست میخوام از ارمیا کوچولو بگم که به جمع 3 نفره ی شما پیوست و شما یه خانواده ی 4 نفره شدید مامانت هنوز وقت نکرده که بیاد از خاطرات زایمانش بنویسه ؛ ارمیا جون شما همچنان بد خواب تشریف دارید و خواهر اینجانب تمام وقتش صرف شما شده ایشالا یکمی  که بزرگتر شدی و وابستگیت به مامانی کمتر بشه میاد و همه چیزو در مورد هر دوتون می نویسه خوب حالا بریم سراغ عکسها : ارمیا کوچولو بدو تولد  امیرحسین جون  بعد از دیدن آلوچه رفتی سراغ مامانت یه عکس 4 نفره ی با عضو جدید خانواده اسم مامانی روی تابلوی اعلانات شماره ی 17 اینم بیمارستانی که ارمیا کوچولو بدنیا اومده ...
29 فروردين 1392